عشق من است این سریال lost. محصول شبکه ی abc ست و پربیننده ترین سریال یکی دوساله ی اخیر در آمریکا. من چند ماه پیش سری اول و دوم اش را که مجموعاْ می شود ۴۹ قسمت، در چند روز دیدم و غرق اش شدم. قصه اش درباره ی یک عده آدم است که هواپیمای شان دریک جزیره ی دورافتاده و عجیب غریب سقوط کرده است و آن ها هرکاری می کنند نمی توانند از آن جا خارج شوند. معرکه است. من همه ی این ۴۹ قسمت را روی لپ تاپم دارم و در جلسه با یکی از مدیران تلویزیون تا بحث سریال lost به میان آمد فوراْ صحنه هایی از آن را به مثابه ی آس نمایش دادم. چند وقت است یک جورهایی دارم فکر می کنم که چطور می شود که بشود این را ایرانی اش کرد.عقلم به جایی نرسید. البته مدیر محترم خبر داد که یکی از همکاران دیگر هم که چند قسمت از آن را دیده همین فکر به سرش زده است. بفرما! ما این همه داریم زحمت می کشیم، باز بگوئید چرا در ایران اقتباس نمی شود!

البته نمی خواهم حال تان را بگیرم، این سریال مدتی ست که پخش اش از شبکه ی mbc4 شروع شده (گمانم دوشنبه ها) و هنوز هم قسمت های اولش است و فعلاْ کار معرفی شخصیت های جذاب سریال تمام نشده. بدوئید تا از دستش نداده اید. الان در آمریکا پخش سری سوم اش هم شروع شده. تا ژانویه قرار بوده ۸ قسمت دیگر به دستم برسد. ای خدا!
این هم جَک. قهرمان سریال.

برای این که عیش تان کامل شود این شبکه ی vh1 را هم خدمتتان معرفی می کنم که اگر نمی بینید و نمی شنوید بروید ببینید و بشنوید و حالش را ببرید. dj شان جادو می کند. هربار با هر حال و هر مودی که این شبکه را باز کنید حظ وافر خواهید برد و عنداللزوم کیفور خواهید شد.
سال گذشته از صندوق های انتخاباتی که خاتمی مجری آن بود احمدی نژاد بیرون آمد. من می دانم از صندوق های انتخاباتی که احمدی نژاد مجری اش است چه کسی بیرون می آید. خواستم هر که می خواهد رای بدهد برود رای اش را بدهد، بعداْ با هم حرف بزنیم، بدون احساسات گرایی. از حالا که آخرین دقایق رای گیری ست تا دو روز دیگر که نتایج اعلام خواهد شد. تماشا کنید...
فتوی ی پیر مغان دارم و قولی ست قدیم
که حرام است مِی، آن جا که نه یار است و ندیم
چاک خواهم زدن این دلق ریایی، چه کنم
روح را صحبت ناجنس عذابی ست الیم
تا مگر جرعه فشاند لب جانان بر من
سال ها تا شده ام بر در مِی خانه مقیم
مگرش خدمت دیرین من از یاد برفت؟
ای نسیم سحری یاددِه اش عهد قدیم
بعد صد سال اگر باد تو بر خاک وَزد
سر برآرد زِ گِلم رقص کنان عظمِ رَمیم
غنچه گو تنگ دل از کار فرو بسته مباش
کز دَمِ صبح مدد یابد و انفاس نسیم
فکر بهبود خود ای دل ز دری دیگر کن
درد عاشق نشود بِه به مداوای حکیم
گوهر معرفت اندوز که با خود ببری،
که نصیب دگران است نصاب زر و سیم
حافظ ار سیم و زرت نیست چه شد؟ شاکر باش
چه بِه از گوهر نظم سخن و طبع سلیم؟
یک برگه ی تبلیغاتی افتاده است دم در، مال یک شرکت خدماتی نظافت منازل و شرکت هاست. روش نوشته است با معرفی هر دونفر ما یک بار مجانی منزل تان را نظافت می کنیم!
الف پسر با سواد و با شعوری بود و من از معاشرت با او لذت می بردم. تا مدت ها نزدیک ترین رفیقم بود. اما یک روز عاشق شد و چند روز بعدش گفت یک کار پرسود و درآمد پیدا کرده که در مدت کوتاهی زندگی اش را دگرگون خواهد کرد. او حالا شکر خدا کاروبارش خوب است. اما نگاهش را دیگر دوست ندارم. دست خودش نیست، همه چیز را در اطراف خودش شبیه به نردبان می بیند.
جیم آرزو داشت رئیس جمهورشود اما ازدواج کرد و ناگهان یک روز از مدیریت مالی یکی از سازمان های وابسته به شهرداری یکی از شهرهای پولدار استعفا داد و افتاد در کار کیمیاگری ی مدرن. او هم البته نتوانست مرا با خودش همراه کند. و من باز سعی نکردم منصرفش کنم. آرزویم بود که رفیقم دررفاه زندگی کند. یک سال بعد به ش گفتم: خوشحالم که پولدار شده ای، اما تورا به مقدساتت بس کن. هرچه در آورده ای بکن سرمایه ی کار و مشغول کار دلخواهت شو. طمع نکن رفیق! گام بعدی این چاه ویل طمع کردن است. گوش نداد.
امروز الف شده است دلال ملک و املاک، با سیستمی شبیه به آن شرکت خدماتی نظافت منازل. با اوبودن عصبی ام می کند. وقتی همراه دوستانش هم هست این موبایل لعنتی نمی گذارد که همان انسان قبلی باشد. او دارد سعی می کند پول بیش تری کسب کند و با عشق اش ازدواج کند.
دو ماه پیش عده ای از سرشاخه های شرکت های هرمی دستگیر شدند و جیم هم جزوشان بود. طمع رهایش نکرده بود و تا دم آخر به فکر بیش تر پولدار شدن بود. الان زن اش و بچه ی چندماهه اش تنها و بی پناه و بی پول هستند. حساب های بانکی شان بسته شده است و ... . جیم منتظر برگزاری دادگاه است و زن اش منتظر بازگشت شوهر. می پرسد: یعنی ماشین مان را هم ازمان می گیرد؟
سه سال پیش چندین نفر از رفقای قدیمی و جدید ناگهان مرا به جلساتی دعوت می کردند که می خواستند تا زمان تشکیل چیزی از محتوای آن ندانم. محتوای همه ی این جلسات البته یکی بود، یک کار پرسود و کم دردسر.
این نفرین هنوز دارد قربانی می گیرد. این قربانی ها البته برخلاف قربانیان قبلی، روی پله های بالایی این نردبان کثیف خوش بختی ایستاده اند. آن بالاها. و من چندتا از بهترین دوستانم را از دست داده ام برای همیشه. برای همیشه...
هرسال تولد امام رضا، تعطیل رسمی بود اما امسال این تعطیلی را حذف کرده اند. راستش من هنوز فکر می کنم که آخرش فردا تعطیل خواهد شد. نظر مرا بخواهید باید بگویم احمدی نژاد این تعطیلی را حذف کرده تا کسی برای آن برنامه ریزی نکند، اما یکهو آخر شب تعطیلی رسمی اعلام خواهد شد تا امام رضا و مردم همزمان سورپرایز شوند. مثل تولدهایی که ما برای دوستان بی خبرمان می گیریم. تولدهایی که طرف تا کلید را توی قفل می چرخاند و وارد خانه ی تاریک می شود، ناگهان فشفشه ها را روشن می کنیم و جیغ می زنیم و شادی می کنیم و طرف را غافلگیر می کنیم. احمدی نژاد هم یک همچو نقشه ای دارد، به جان خودم.
به هرحال، امام رضای عزیزم، تولدت مبارک. نمی خواهی مرا دعوت کنی به خانه ات؟ دو سالی می شود که تو را ندیده ام، بعد از آن زمستان برفی، یادت که نرفته؟
این بهترین شعری ست که در ماه های اخیر خوانده ام. شاعرش نگین است یا آن طور که خودش دوست دارد خودش را معرفی کند: نقطه الف
دامن ام خونی است
باز فروریخته ای "ماگیندا"ی من!
به یاد هزارسال مادران,نزاده تکان ات می دهم
در گهواره هایی که چند سال... ده سال اگر نخواهم ات،باید برای همیشه تا شوند
تا ماه به ماه دل ام بریزد کنار اندوهی که مادری ام را لای خاک می پیچد....
بقیه اش را همان جا بخوانید. من هم هیچ توضیحی لازم نمی دانم. شعر خوب نیاز به هیچ توضیح و تفسیری ندارد.
زمستان! به خانه ی کوهستانی من خوش آمدی...
به آرزویم رسیدم. از امشب زیر کرسی می خوابم. کرسی ی یک نفره هم عالمی دارد.
(ببخشید، چون واقعاْ از این اتفاق توی کونم عروسی ست مجبور شدم از این آی کون های "جواد در متن" استفاده کنم)

من و کُرسی. عکس هم از خودم می باشه. و همان طور که در این عکس مشاهده می فرمایید در بخش سنتی ی هال یک حلقه کُرسی افتتاح شده که روی آن یک نسخه روزنامه ی جهان فوتبال(تنها روزنامه ای که فعلاْ می خوانم) قرار گرفته است. البته به زودی در محل روزنامه یک عدد سینی ی مسی با انواع تنقلات و اشربه و اطعمه دایر خواهد گردید.
پ.ن: دمم گرم واقعاْ! الان صبح اولین شب بعد از کرسی گذاشتن است و چه برفی دارد می بارد. خدایا شکر! همین برف را کم داشتیم من و کرسی اما حالا عیشمان جور است.
با این همه کاری که سرم ریخته و با این وقت کم، امروز فقط توانستم یک خط و نیم بنویسم! در حالی که اگر روزی ۱۲ صفحه بنویسم تازه رسیده ام به برنامه! مهم نیست. مهم نیست که امروز را به بطالت گذراندم. آدم گاهی مُخ اش داغ می کند و احتیاج دارد که روی زمین دَمَربخوابد و سوسن کوری گوش بدهد و یک دل سیر freecell بازی کند و کَکش هم نگزد که از برنامه عقب است و فینال آتش برای رقص را هنوز ننوشته و پیش قسط سریال خاتون که تازه نوشتن اش را برای شبکه ی سه شروع کرده ام و بنا بود سه هفته ی پیش پرداخت شود ،هنوز پرداخت نشده. و خانه چه سرد است و گربه های گرسنه که ه... هفته ی پیش که آمده بود، برداشت به شان هات داگ داد و ژامبون با پنیر... و پرروشان کرد،حیاط را گذاشته اند روی سرشان و انگار که نوکر پدرشان باشم مرنو می کشند. این ها مهم نیست. آدم گاهی به بطالت نیازی مبرم دارد. به این که هیچ کاری نکند. سرتاسر روز در خانه تنها باشد و به هیچ چیز فکر نکند. آدم گاهی نیاز دارد بی خود و بی جهت دل اش بگیرد و برای خودش، برای دل خودش یک دل سیر گریه کند و تا دید اشک هایش دارند تمام می شوند، قاب عکس مادرش را بردارد از روی میز که: دورت بگردم... و باز های های.
این ها همه یعنی این که روز خوبی را سپری کرده ام با تنهایی ام. پس لطفاْ به هیچ وجه خیال نکنید حالم بد است. که نیست.
آمما! برای این که تا این جا آمده اید دست خالی نروید اول به تان توصیه می کنم این یادداشت های مرد دو زنه را بخوانید. بعد هم این رفیق ما امیر عزتی فیلمنامه ی چهره ی پنهان نوشته ی اورهان پاموک را ترجمه کرده و به مرور دارد در وبلاگش منتشر می کند. اگر عشق ادبیات و سینما هستید از دستش ندهید. اورهان پاموک که می دانید، امسال برنده ی جایزه ی نوبل ادبیات شد. نابغه ای ست برای خودش. دیگر این که... این که .. اِ... یک چیز دیگر هم می خواستم بگویم یادم رفت!
آها! این جا کسی که به تاریخ معاصر ایران آشنایی درست درمانی داشته باشد پیدا می شود؟ به یک همچو کسی برای تهیه ی یک مطلب احتیاج دارم. لطفاْ اگر اهل اش هستید یا کسی را با این مشخصات سراغ دارید خبرم کنید. ایمیلم آن بالا هست.
تاریخ ما بی قراری بود
نه باوری
نه وطنی...
« سپاه پاسداران انقلاب اسلامی اعلام كرد: در حادثه سقوط هواپیمای آنتونف در مهرآباد ۳۶ تن به شهادت رسیدند.
سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در پی سقوط هواپیمای آنتونف با صدور بیانیهای ضمن عرض تسلیت به پیشگاه حضرت ولی عصر(عج)، فرمانده كل قوا و امت شهیدپرور، میافزاید: در حادثه سقوط هواپیمای آنتونف كه صبح امروز در فرودگاه مهرآباد سقوط كرد، متاسفانه ۳۰ نفر از پاسداران به همراه ۶ خدمه كه عازم مأموریت به مناطق جنوب كشور بودند، شهید و دو تن نیز زخمی شدند كه تحت مداوا هستند.
در ادامه این بیانیه آمده است: ستاد مشترك سپاه با تشكیل تیم فنی اقدام به بررسی حادثه كرده است.»
نگاه کنید...
امروز با رادیوی سراسری درباره ی اقتباس در سینمای ایران گفت و گو کردم. ازم پرسیدند «به نظر شما، دلیل این که سینمای ما رغبت چندانی به اقتباس ادبی از خود نشان نمی دهد چیست؟» و پاسخ من که «اشتباه نکنید! من اتفاقاْ می خواهم بگویم بزرگترین مشکل سینمای ما اقتباسی بودن اغلب تولیدات آن است. منتها این اقتباس یواشکی ست و کسی هم به روی خودش نمی آورد. این ادعا به راحتی قابل اثبات است، می توانیم فهرست یک ساله ی تولیدات سینمایی مان را بگذاریم جلوی مان تا من به تان بگویم که هرفیلم را از روی کدام فیلم یا کدام داستان بلند و کوتاه ایرانی و خارجی "اقتباس" کرده اند. واقعیت این است که تعداد انگشت شماری از فیلمنامه های ما، آثاری اورجینال و خلاقه هستند و الباقی گرته برداری،بازسازی و گونه ای ایرانیزه و این جایی کردن محسوب می شوند، آن هم از روی آثار نازل و سطح پائین سینما و ادبیات جهان. در تلویزیون هم که اوضاع اسف انگیزتر است. چرا راه دور برویم؟ یک نگاهی به همین سریال های ماه رمضان بیندازید....»
البته در گفت و گویم از حقوق مولف،محدودیت های تصویری سینما و تلویزیون که ادبیات کمتر به آن دچار است و... نیز حرف زدم.بحث جالب بود به هر حال، گرچه قبلاْ با باشگاه خبرنگاران جوان هم درهمین باره گفت و گو کرده بودم و لابد رادیویی ها رد همان مصاحبه را زده بودند و رسیده بودند باز به خودم!
پی نوشت یک شنبه پنجم آبان: غم دنیا به دلم نشسته. نت ها عزادارند، بابک بیات رفت...
حالا دیگر رنگش از فرط خشم مثل گچ سفید شدهبود:
-کرورها سال است که گلها خار میسازند و با وجود این کرورها سال است که برّهها گلها را میخورند. آن وقت هیچ مهم نیست آدم بداند پس چرا گلها واسه ساختنِ خارهایی که هیچ وقتِ خدا به هیچ دردی نمیخورند این قدر به خودشان زحمت میدهند؟ جنگ میان برّهها و گلها هیچ مهم نیست؟ این موضوع از آن جمع زدنهای آقا سرخروئهیِ شکمگنده مهمتر و جدیتر نیست؟ اگر من گلی را بشناسم که تو همهی دنیا تک است و جز رو اخترک خودم هیچ جای دیگر پیدا نمیشه و ممکن است یک روز صبح یک برّه کوچولو، مفت و مسلم، بی این که بفهمد چهکار دارد میکند به یک ضرب پاک از میان ببردش چی؟ یعنی این هم هیچ اهمیتی ندارد؟ اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که تو کرورها و کرورها ستاره فقط یک دانه ازش هست واسه احساس خوشبختی همین قدر بس است که نگاهی به آن همه ستاره بیندازد و با خودش بگوید: «گل من یک جایی میان آن ستارههاست»، اما اگر برّه گل را بخورد برایش مثل این است که یکهو تمام آن ستارهها پِتّی کنند و خاموش بشوند. یعنی این هم هیچ اهمیتی ندارد؟
دیگر نتوانست چیزی بگوید و ناگهان هِق هِق کنان زد زیر گریه.
شازده کوچولو