و خدا زن را آفرید.
زن گفت: من شبیه به هیچ کس نیستم
مرا تعظیم کنید.
و خدا خندید.
هزار سار
از چشمه سار
در پرواز...
زن گفت: من شبیه به هیچ کس نیستم
مرا تعظیم کنید.
و سارها خندیدند.
هزار سال
سوار
سوار
سردار
به فتح دژهای امن...
زن گفت: من شبیه به هیچ کس نیستم
مرا تعظیم کنید.
و سواران خندیدند.
هزار رسول
با کتاب
لا کتاب
در تلاوت خورشید...
زن گفت: من شبیه به هیچ کس نیستم
مرا تعظیم کنید.
و رسولان خندیدند.
و زن شبیه به هیچ کس نبود.
می نشست
کنار پنجره ای که شبیه به هیچ پنجره ای نبود
و به فردایی نگاه می کرد
که شبیه به هیچ فردایی نبود
و خدا را می دید
که شبیه به هیچ خدایی نبود
خدایی
سار بر شانه
معجزه سوار
کتاب در دست
او را تعظیم می کرد
زنی را که شبیه به هیچ کس نبود...
زن می گریست: من شبیه به خودم نیستم
مرا سجده کنید.
نگاه نمی کنم
سال هاست
به سایه ات
آن سوی پنجره.
صبح ها
تا بیدار شوی از بطالت بی رویایی
هم نان خریده ام و
هم شیر
سر می رود و
سرشیر
با پنیر
و آن وسوسه ی داغ
تا برسد بوسه ی آخر
وسواس بستن بندهای کتانی ات
دیوانه می کند مرا .
دستی
دست کم
بکش به موهایت
اگر دست نمی کشی بر سرم،
سرم
سرم
سرت را بدزد وقت رفتن ات
درگاه کوتاه است و
تو
بلند
قد من نمی رسد به طاقچه
وگرنه
می دزدیدم
آیینه را
از خاطرات مادرم
می انداختم اش
- می افتادم ات -
روی سایه ات
آن سوی قاب...
سال ها نگاهت نمی کنم.
مغرورتر از آنم که عاشقت باشم.
تو
گریه می کنی
اما
من
خودخواه تر از آنم که بگویم.
فقط می گویم:
اگر "می خواهی" بمان.
وتو می روی.
گریان.
کوچک تر از آنی که ببخشی
خودخواهی ی مرا.
۱۳۷۶
از کتاب "سایه ات را قاب می گیرم"
موشک و شک و سرب
کودکی مان بود
"الله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین"
ذکرمان.
لرزه پیش از فاجعه
تاریکی قبل از انفجار
و حماسه
مشق مان بود
که هر روز
خط می خورد.
گفتند سربازید و
گم شدیم
در هیاهوی تازیانه
من و دخترک
رویاها.
گفتند
بهشت است شهر
و خشکاندند
"تجری من تحت الانهار"
و فرمان مان دادند
به صف
به چپ
به راست
به راست
به چپ
"الله اکبر"
و اینگونه
گفتند که مَردید
بر جنازه ی عمو ها ی تان
که بی سَرند و
بی دست و
بی نگاه
مَردید
و نمردیم
"لک فتحا مبینا"
کودکی گذشت و
عمو های بی کفن
با وصیت های گم شده
تابوت های خالی
انگار
دروغ گفته بودند
همه عمر.
نه آزادی آمد و
نه آبادی و
نه پاره های گم شده ی تن شان.
موشک و
شک و
سرب:
"فبإ ی ذنب قتلت؟"
فروردین ۱۳۸۳
نفرین نمی کنم
که آوار کند بر سرت
این همه رنج را
عاشقی که بعد از من
بیفتد
به پایت.
نفرین
نمی کنم
که بیفتی
از تک شاخه ی غرور.
نفرین
نمی کنم
که قحطی ی یاس باشد و مریم و سیب
نفرین
برتو
می کنم
دعایت
که هم یاس باشد و هم سیب باشد و هم مریم
و من
ایستاده کنار تخت
و تو یک خواب آسوده نروی
دیگر از پیشم
نروی...